پیاده روی و پارک رفتن
دیروز که چهارشنبه همسر مهربانم و یکی یکدونه قشنگم اومدن دنبالم که بریم خونه عمو میران و خاله لیلا، چون منتظر بودیم که عمه ندا و عمو نیما از تهران بیان، راستیتش پنجشنبه چهلمین روز درگذشت خاله همسرم بود بچه ها تصمیم گرفته بودن که برای مراسم برن بخاطر این ما هم رفتیم که هم بچه ها رو ببینیم و هم تصمیم بگیرن که کی راه بیافتن راستش چون من پنجشنبه و جمعه کلاس داشتم باهاشون نرفتم و این دو سه روزه تنها موندیم، من هم چون صبح باید زود بیدار میشدمو میرفتم سمت دانشگاه رامیلا رو هم سر راه میبردم خونه مامانم تصمیم گرفتم که شب برم خونشونو بمونم اونجا هر چند که تمام هفته مامانم رامیلا رو نگه میدارم ...





